|
هیچ می دانی چقدر زود پر کشیدی؟ حتی زودتر از گنجشک کوچکی که سحرگاه بر شاخه صبح نشست و بر گونه های سردم بوسه زد. هیچ می دانی پس از رفتنت شب بوها چقدر زود به خواب رفتند؟ حتی زودتر از آنکه سر بر شانه های مهربانشان بگذارم و سراغ تو را از آنها بگیرم. تو رفتی و من تنها مانده ام با برگ های دفتری که در فراقت سیاه می شوند٬ من ماندم و این سئوال که چرا زود پر کشیدی؟؟؟؟! مرثیه ام چه زود شروع شد غزل ها ی ام چه بی موقع در کوچه ها ی مه گرفته گم شدند
دیروز بد ترین روز عمرم بود روزی که بهترین دوستمو از دست دادم دوستی که فقط و فقط چهار روز از
خدمت سربازیش مونده بود چقدر ارزو داشت که کارت معافیشو بگیره بعد بیاد بره سر کار تا تو مخارج خونه کمک بابای پیرش باشه ارزو داشت ازدواج کنه تشکیل خانواده بده ...از چند روز پیش رطب ماه رمضانشو خریده بود تا شبا افطار کنه اما افسوس و صد افسوس که اجل مهلت نداد وای از این زمونه بی وفای بیرحم که به جونیش هم رحم نکرد به پدر و مادر پیرشم رحم نکرد به من که بهترین دوستش بودم و الان دارم دیونه میشم چی میشد اون تصادف لعنتی اتفاق نمی افتاد چطور خدا راضی شد جونشو بگیره؟ نمیدونم چطور از این به بعد به زندگیم ادامه بدم ..... من به سوگ نشسته ام ....... مظلوم رفت...
همیشه رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت در بن بست هم راه اسمان باز است پس پرواز را بیاموز...
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود
عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود
لب همان لب بود.اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت
گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود
در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ
آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…
رفتم
زن جواني بستهاي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد . در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود. وقتي او اولين كلوچهاش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت. در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره! هر بار كه او كلوچهاي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد. وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟” مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت! زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت. وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچهاش، دست نخورده مانده . تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچهاش را از كيفش درنياورده بود. مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچهاش را با او تقسيم كرده بود!
دلم از زمین گرفت
چیزی که میتوان در نابودی گفت تنها بودنهاست ...
|
Home
|