تبليغاتX
زندگی

زندگی

زندگی وعشق

هیچ می دانی چقدر زود پر کشیدی؟ حتی زودتر از گنجشک کوچکی که سحرگاه بر

شاخه صبح نشست و بر گونه های سردم بوسه زد. هیچ می دانی پس از رفتنت

 شب بوها چقدر زود به خواب رفتند؟ حتی زودتر از آنکه سر بر شانه های مهربانشان

بگذارم و سراغ تو را از آنها بگیرم. تو رفتی و من تنها مانده ام با برگ های دفتری که در

فراقت سیاه می شوند٬ من ماندم و این سئوال که چرا زود پر کشیدی؟؟؟؟!

مرثیه ام چه زود شروع شد

                      غزل ها ی ام چه بی موقع

                                            در کوچه ها ی مه گرفته

                                                                                 گم شدند

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت12:36توسط محسن | |

دیروز بد ترین روز عمرم بود روزی که بهترین دوستمو از دست دادم دوستی که فقط و فقط چهار روز از

خدمت سربازیش مونده بود چقدر ارزو داشت که کارت معافیشو بگیره بعد بیاد بره سر کار تا تو مخارج

خونه کمک بابای پیرش باشه ارزو داشت ازدواج کنه تشکیل خانواده  بده ...از چند روز پیش رطب ماه

رمضانشو خریده بود تا شبا افطار کنه اما افسوس و صد افسوس که اجل مهلت نداد وای از این زمونه بی

 وفای بیرحم که به جونیش هم رحم نکرد به پدر و مادر پیرشم رحم نکرد به من که بهترین دوستش بودم

 و الان دارم دیونه میشم چی میشد اون تصادف لعنتی اتفاق نمی افتاد چطور خدا راضی شد جونشو

بگیره؟ نمیدونم چطور از این به بعد به زندگیم ادامه بدم ..... 

Click to view full version

من به سوگ نشسته ام .......


 به سوگ او که پاک بود و 

مظلوم رفت...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت12:25توسط محسن | |

همیشه رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت

در بن بست هم راه اسمان باز است

پس پرواز را بیاموز...

            

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت13:33توسط محسن | |

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود

عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود

لب همان لب بود.اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت

گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف

گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود

در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ

آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…


 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت10:3توسط محسن | |

رفتم
...
به همانجا که صدای نفس های عشق
هنوز گهگاه گوش را می نوازد

دیشب بود انگار
آن شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی

تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها

صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد

هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد

صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی

با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم

نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت13:36توسط محسن | |

زن جواني بسته‌اي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد .

در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.

وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.

در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره!

هر بار كه او كلوچه‌اي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد.

وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟”

مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.

وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.

مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه‌اش را با او تقسيم كرده بود!

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:42توسط محسن | |

دلم از زمین گرفت
دلم از خزان گرفت
دلم از نبودنت گرفت
دل من ــ دل نبود
واژه خواستنی بود محال
جام عشقی بود تهی!

لابه لای این همه خواب
رویای عشق تو هم رفت به خواب
و خودت نآمدی ای عشق
و خودت گپ نزدی ای عشق
و مرا سوزاندی
مرا بردی به خواب
خوابی از جنس ناب!
خواب....!

چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟!
با کدامین بانگ؟!
با کدامین داد!
با کدامین فریاد...

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت8:49توسط محسن | |

چیزی که میتوان در نابودی گفت تنها بودنهاست ...
... قصه ها همیشه به یه قصه گو نیاز دارند و یه گوش..... اما چه کنیم که شهرزاد قصه گو تنهاست و تنها ردی از بودنها موج میزنه و نبودنها سلطه را چنان گستردند که چشمها نیز قابل اعتماد نیستند و سکوت تنها راه فرار در شب است....
آه قصه گو چه خواهی گفت قصه درد مرا چگونه خواهی گفت چگونه از سرمستی ها و راستی ها میگویی برای کشتن دیو دروغ کدام رستم را فرا میخوانی..
میترسم از رستم دروغینت...
قصه درد مرا چه کسی میگوید ...

  

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت8:48توسط محسن | |

اینجا هستم کنار این موجهای وحشی دریا تک و تنها!دلم خیلی برات تنگ شده نمی دونم الان کجای اون آسمون هستی تنها اینو میدونم که الان دیگه مثه گذشته ها ,دست در دست من ,شونه به شونه ی هم ,با هم نوازی قدم هامون کنار هم روی این شنهای داغ نیستی!نمی دونم دوباره این دل لامصب چش شده که نمی تونه یه دقیقه آرووم بگیره تا من حتی فرصت اینو داشته باشم که پلک هامو روی هم بذارمو تو ,روی پرده ی چشمام بیای. نمی تونم بگم که چجوری تا اینجا اومدم!نمیتونم بگم که چجوری نفس هام بالا میاد برای جست و جوی عطر تو و دست خالی بر میگرده!نمی تونم بگم که چجوری تا حالا گریه نکردم!داره کم کم میشه یک سال!یه همچین روزی ,سال پیش اومدی پیشم و گفتی که باید بری!التماست کردم,به پات افتادم,قسمت دادم,گریه کردم,ناله کردم,دعوات کردم,سرت داد کشیدم,باهات قهر کردم!هیچ فایده ای نداشت باید می رفتی!روز سفر فقط برگشتی بهم گفتی که دلم پیشت امانت میام ازت پس میگیرم!اما نمی دونستم خوب به عهدت وفا نمی کنی و اون دلی که بهم داده بودی هیچ وقت ازم پس نمی گیری!خوب الان تکلیف من چیه؟؟؟؟چه جوابی بهش بدم؟؟به دلم!آره به دلم چی بگم؟؟بگم این دلی که بهت دادم تا باهاش سکوت مخملیت و قسمت کنی الان دیگه باید بره زیر خروار ها خاک؟!این دلی که باهاش شب و روز سرکردی ,نگاش کردی,دوسش داشتی الان دیگه باید بره!بدون اینکه دیگه حتی بتونی حسش کنی! چقدر گریه کردم؟؟!فکرشو بکن حتی یه قطره اشکم نتونستم برات بریزم!همه می گفتن این دیوونه شده!مگه چه اشکالی داره ؟آره دیوونه شدم !توی عالم دیوونگی میتونم چشماتو به یاد بیارم.به دستات بوسه بزنم.دیگه اونجا نمی تونی ازم دور بشی.نمی تونی.بهم میگن فراموشش کن!آخه چجوری من اونی و فراموش کنم که برام مقدسه؟؟؟چجوری اونی رو فراموش کنم که توی حرم امن دلش جا داشتم؟؟؟حالا من اینجا کنار این موج ها آرووم نشستم .نشستم تا شاید خبری از باد بشه و بگه که تو کجایی!حتی ماهی ها هم فهمیدن که من تنها شدم!اما هنوز گریــــه نکردم!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت11:2توسط محسن | |

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو
پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت
در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي
 که نيستي بي رنگي روزهايم را با
مداد رنگي هاي يادت
 رنگ مي زنم...

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت19:0توسط محسن | |